شيطان همواره از انسان مؤمن بيمناك است، تا زمانى كه نمازهاى
پنجگانه را حفاظت میكند و هنگامى كه حق نمازها را تباه كرد،
شيطان نسبت به او جرأت مىيابد و او را دچار گرفتاريهاى
بزرگ میكند.
صحيفه امام رضا علیهالسلام ص27
شيطان همواره از انسان مؤمن بيمناك است، تا زمانى كه نمازهاى
پنجگانه را حفاظت میكند و هنگامى كه حق نمازها را تباه كرد،
شيطان نسبت به او جرأت مىيابد و او را دچار گرفتاريهاى
بزرگ میكند.
صحيفه امام رضا علیهالسلام ص27
صدقهاى كه انسان با دست خودش بپردازد، از مرگ ناگوار حفظ میشود و از ورود هفتاد گونه درد و رنج مانع میگردد؛ تا انسان از دام و وسوسه هفتاد شيطان رها نشود، نمیتواند در راه خدا انفاق كند.
کافی 87/3
كسى كه بيمار باشد بهتر آن است كه با دست خود به سائلان انفاق كند و از آنان بخواهد تا براى او دعا كنند.
کافی 88/3
اگر گداى دريوزه بداند چه نكبتى در گدائى نهفته است، دست خود را پيش كسى دراز نمیكند. اگر بخشنده با عطا بداند چه سعادتى در عطا و بخشش نهفته است، هيچ گاه كسى را محروم نمیكند.
گزیده کافی 95/3
سه چيز است كه خدا بوسيله آنها جز عزت مرد مسلمان را نيفزايد: گذشت از كسى كه به او ستم كرده و بخشيدن به آن كه محرومش ساخته و پيوست با آنكه از او بريده است.
کافی ج 3 ص 169
آخرين روزهاي سال 72بود.بچه هاي تفحص همه به دنبال پيكر هاي مطهر شهدا بودند.مدتي بودكه در منطقه خيبر(طلائيه)به عنوان خادم الشهدا انتخاب شديم.با دل وجان به دنبال پاره هاي دل اين ملت بوديم .قبل از وارد شدن به منطقه تابلويي نظرمان را جلب كرد:با وضووارد شويد اين خاك آغشته به خون شهيدان است .اين جمله كلي حرف داشت .همه ايستاديم نزديك ظهربود بچه ها با آب كمي كه همراهشان بود وضو گرفتند .

ناگهان صداي اذان آن هم به صورت دسته جمعي به گوشمان رسيد !به ساعت نگاه كردم وقت اذان نبود!همه اين صدا را مي شنيدند هر لحظه بر تعجب ما افزوده ميشد .يعني چه حكمتي در اين اذان بي وقف ودسته جمعي وجود دارد!!نواي اذان بسيار زيبا ودلنشين بود اين صدا ازميان نيزارها مي آمد با بچه ها به سوي نيزارها حركت كرديم اين منطقه قبلا محل عبور قايق ها بود هرچه جلوتر ميرفتيم صدا زيباتر ميشد اما هر چه گشتيم اثري از موذنين نبود محدوده صدا مشخص بود لذا به همان سمت رفتيم در ميان نيزارها قايقي را ديديم قايق را به سختي از لابه لاي ني ها بيرون كشيديم .آنچه مي ديديم بسيار عجيب وباورنكردني بود .ما موذنين نا آشنا پيدا كرديم .درون قايق شكسته پراز پيكرهاي شهدا بود آنها سال هاي سال در ميان نيزارها وجود داشتند .پیکرمطهرسیزده شهیدداخل قایق بود.آنها را يكي يكي خارج كرديم عجيب تر اينكه همه آنها شهدا گمنام بودند .
راوي :شهيد عليرضا غلامي مسئول تفحص لشگر امام حسين ع
منبع:كتاب كرامات شهدا ص



جوان نگاه پر محبتی کرد وگفت آری من هادی هستم بچه اهواز، فلکه چهار شیر ،کوچه ...نشان به آن نشان که من را در محل به نام دانشجوی مفقودالاثرمی شناسند به مادر پیرم بگو منتظر من نباش نشانی من را به اوبده.صحبت جوان تمام شد.بایکی از دوستانم در بنیاد شهید خوزستان تماس گرفتم.ماجرا را تعریف کردم ساعتی بعد ایشان تماس گرفت وگفت پیگیری کردم همه گفته ها صحیح است.با هم به اهواز رفتیم آدرس راپیدا کردیم زنگ خانه را زدیم پیرزن رنجوری با قد خمیده در را باز کردبی مقدمه گفت:از هادی من خبر آورده اید؟
راوی:نظام الاسلامی(مجری سینما)
منبع:خبرگزاری برنا
نشانه ی دیگر این که وقتی آمدی خواهر و مادرت برای زیارت به مشهد رفته بودند، به برونسی بگو جنازه ات را بیرد قم که آن ها منتظرند.دشمن متوجه حضور ما در منطقه شد و ما را به گلوله بست و ایشان از سینه به بالا چیزی از بدنش باقی نماند و من با شهید برونسی جنازه اش را به قم بردیم. در قم خواهرش آمد سر تابوت تا جنازه را ببیند، مانع شدیم.گفت: من دیشب خواب دیدم صدّام سر برادرم را بریده. من از زینب کمتر نیستم. من وقتی برادرم به جبهه رفت، مشهد بودم و او را ندیدم حالا باید او را ببینم.و واقعاً زینب وار برخورد کرد. سینه ی سوخته ی برادر را بوسید بعد بدن را بلند کرد و صدا زد: خدایا! این قربانی را از انقلاب اسلامی قبول کن!
منبع:« ستاره ها/ص26
راوی : حجة الاسلام محمد قاسمی».
علت تفاوت ارث زن و مرد از منظر امام عسکری(ع)
شخصی به نام فهفکی که اشکال تراشیهای ابن ابی العوجاء یکی از دانشمندان معروف مادی عصر امام صادق(ع) در ذهن او نیز راه یافته بود، به حضور امام حسن عسکری(ع) آمد و پرسید: چرا در اسلام، سهم ارث زن نصف سهم مرد است؟ آیا چنین قانونی، یک نوع زورگویی به زن بینوا نیست؟ امام حسن عسکری(ع) فرمود: برای زن جهاد واجب نیست و تأمین معاش شوهر، واجب است (بنابراین در امور دیگری مخارج سنگینی بر عهده مرد است، نه بر عهده زن).
فهیفکی میگوید: پیش خود(در ذهنم) گفتم: ابن ابی العوجاء به من گفت: همین سؤال را از امام صادق(ع) کردم، او نیز چنین جواب داد، ناگاه امام حسن عسکری(ع) به من رو کرد و فرمود: آری! این سؤال از ابن ابی العوجاء است و جواب ما یکی است و همه ما امامان به همدیگر مربوط و مساوی هستیم.(10)
موقع بیدار شود.بعد از شهادتش شبی، در همان اتاقی که نماز شب
می خواند، درست در همان ساعت از نیمه شب چراغ اتاقش روشن شد.
منبع:«روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی ص77
راوی: خواهر شهید سید هادی جناتی»
راوی:مادر شهیدان محمد وحسین دهلوی
منبع:کتاب شهید گمنام (مصاحبه ۳۰ شهریور ۸۹با مادر شهید)در ادامه حضرت امام در مورد سرنوشت بعضی افراد وگروه های سیاسی مطالبی به این مادر گفتند.
سال۶۹ویک ماه قبل از تبادل اسرا بود حال محمد بهتر از قبل بود.یک شب بی مقدمه گفت:هر وقت به ایران برگشتید سلام مرا به پدر ومادرم برسانید.قبر امام را هم از طرف من زیارت کنید.بعد ادامه داد:به پدر ومادرم بگوییدهمانطور که در شهادت برادرم صبر کردید در شهادت من هم صبور باشید.هرچند سخت است.می دانم که مدتها صبر کردید تا مرا ببینید اما مرا نخواهید دید!!از صحبت های او تعجب کردیم گفتم:محمد این حرفها چیه؟خدا روشکر تو حالت خوب شده،چند روز دیگه هم قراره آزاد بشیم.روز بعد در محوطه بودیم.ساعت ۳عصر محمد گفت:سرم درد می کند چند قطره خون از بینی اش آمد وروی زمین افتاد اورا به بهداری بردند.همه دلشان میخواست اتفاقی نیوفتاده باشد اما محمد صابری دلاور خوب خیبری به شهادت رسیده بود برای محمد تشیع باشکوهی برگزار شد.در کیسه شخصی محمد یک کاغد کوچک بود که حکم وصیت داشت.روی آن نوشته بود اسارت در راه عقیده عین آزادی است.
منبع:کتاب خاطرات آزادگان
فرداش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند، دقيقاً تو همون جايي كه با انگشت كشيده بود، خاكش كردند.
وصيت نامه اش خيلي
كوتاه بود، اين جوري نوشته بود:
«بسم الله الرحمن
الرحيم
يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند. يك عمر هرچي مي خواستم به مردم
محبت كنم، فكر كردند من آدم نيستم. مسخره ام كردند. يك عمر هرچي جدي
گفتم، شوخي گرفتند. يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم. خيلي تنها
بودم. يك عمر براي خودم مي چرخيدم. يك عمر ...
اما مردم! حالا كه ما رفتيم، بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم و آقا
بهم مي گفت: تو شهيد مي شي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد، اين رو هم
گفتم، اما باور نكرديد!»
راوی:حجت الاسلام انجوي نژاد
منبع:هفته نامه صبح صادق،ش540،ص4
مثل حضرت علی اصغر(ع)...
خواهرش را بغل کرد و گفت:"من شهید می شوم حالا تو بگو تیر به کجای من می خورد؟" خواهرش هم بی مقدمه گفت:"به گلویت می خورد." وقتی این حرف را شنید آمد پیش من.صورتش را جلو آورد و بی مقدمه گفت:"از شما می خواهم گلویم را ببوسی.من از ناحیه ی گلو تیر می خورم درست مثل علی اصغر(ع)". من ناراحت شدم و او را هل دادم.ولی من را قسم داد تا گلویش را ببوسم.وقتی گلویش را بوسیدم خیلی خوشحال شد،بالا و پایین می پرید و می گفت خدا روشکر بالاخره مادرم به شهادت من رضایت داد.وقتی جنازه آمد پدرش گفت باید جنازه را ببینیم اگر از ناحیه ی گلو شهید شده باشد پسر من است.محل اصابت گلوله را با دستمال بسته بودند.دستمال را کنار زدم گلویش مثل گل شکفته بود درست مثل حضرت علی اصغر(ع)...
(راوی مادر شهید رضا مصطفوی)
سلام بر حسین(ع) با سر بریده...
امام جماعت واحد تعاون بود. بهش می گفتند حاج آقا آقاخانی. روحیه عجیبی داشت. زیر آتیش سنگین عراق شهداء رو منتقل می کرد عقب. توی همین رفت و آمد ها بود که گلوله مستقیم تانک سرش رو جدا کرد. چند قدمیش بودم. «هنوز تنم می لرزه وقتی یادم میاد». از سر بریده شده اش صدا بلند شد:« السلام علیک یا ابا عبدالله...»
(راوی: جواد علی گلی- همرزم شهید)
اصغر عاشق مولایش امام حسین(ع) بود.روزهای اول جنگ که بحث معنویت خیلی گسترده نبود تلاش داشت که معنویت نیروها را بالا ببرد...برادرش اسماعیل را در خواب دیده بود که به او گفته بود:"اصغر، شما روز عاشورا مهمان آقا هستی."...حوالی ظهر عاشورا، علی اصغر وصالی در تنگه حاجیان از ناحیه سرمورد اصابت گلوله قرار گرفت و بر اثر همین جراحت، مصادف با چهلمین روز شهادت برادرش اسماعیل به شهادت رسید.
(کتاب تا کربلا)
هميشه هم مي گفت آدم يا نبايد شهيد بشه ،يا وقتي شهيد شد ،مثل خود آقا،سر نداشته باشه.
عمليات شد.اين سري قرعه به نام خودش افتاد و پر كشيد.
رفقاش گفتن بريم مثل خودش،پيشونيشو ماچ كنيم.
کفن رو باز كردن،همه سوختند از ته دل؛
سر نداشت...
بزرگراه همت....................حاضر
غيرت همت.................غايب
ورزشگاه همت.............حاضر
مردونگي همت............غايب
مرام همت..............غايب
سمينار همت.............حاضر
اقايي همت................غايب
صداقت همت.............غايب
همايش همت............حاضر
صفاي همت...........غايب
عشق همت............غايب
آرمان همت............غايب
ياران همت.............غايب
تيپ همت.............حاضر
غايبا از حاضر ها بيشتر بودن.......كلاس تعطيل
پدر بزرگوارش برایم نقل کرد که: کپسول گاز خانه تمام شده بود و برای عوض کردن آن نیاز بود مسیر زیادی از منزل تا سر شهرک آزادیه قرچک میآمدم و کپسول گاز تهیه میکردم. حمل کپسول یازده کیلویی گاز برای من که سنی ازم گذشته بود سخت بود و مسیر طولانی تا منزل هم حمل کپسول پر را برایم طاقت فرسا کرده بود. اما دیدم شهید حجت که تازه از جبهه اومده بود با ماشین در مقابلم ظاهر شد. خوشحال شدم که کمک کاری آمد اما در ناباوری دیدم حجت بدون توجه از کنارم گذشت و بعد از چند دقیقه نفس زنان آمد و کپسول گاز را بدوش گرفت و با هم به سمت منزل راه افتادیم. در مسیر راه گفتم:بابا جون تو که با ماشین رفتی تا درب منزل، کپسول رو هم داخل ماشین میگذاشتی که اینقدر اذیت نشی. اما حجت لبخندی زد و گفت:بابا اون ماشین برای بیت المال مسلمین است و من اجازه چنین استفاده ای ندارم.
خدایی آیا این چنین نازنیننان حقشون شهادت نبود. کسانی که حاظر نشدند رضایت مخلوق را با سخط خالق معامله کنند. آیا این یک هنر نیست. حقا که امام شهدا فرمود: شهادت هنر مردان خداست.
صالح بن سعید می گوید :
خدمت امام هادی علیه السلام هنگامی که متوکل لعنت الله علیه ایشان را به سامرا دعوت کرده بود و در جای نامناسبی منزل داده بود رسیدم .
به آن حضرت علیه السلام عرض کردم :
فدایت شوم این ها در همه امور قصد دارند نور فروزان شما را خاموش کنند و در حق شما کوتاهی کنند تا آنجا که شما را در این مکان بسیار زشت که جای فقیران و فرومایگان می باشد ساکن نموده اند .
امام هادی علیه السلام فرمود : تو در این پایه از معرفت ما هستی و خیال می کنی این امور از قدر و منزلت ما می کاهد .
سپس با دست اشاره نمود و فرمود : نگاه کن چه می بینی ؟
چون نگاه کردم باغ هایی زیبا منظر و پرطراوتی مشاهده کردم که در آن حوریه هایی خوش بو و پرندگان زیبا و آهو های خوش خط و خال و نهر های جاری وجود داشت .
سپس امام علیه السلام فرمودند : ما هر کجا باشیم ، چنین موقعیتی داریم و در حقیقت در این مکان که جای فقیران و فرومایگان است نخواهیم بود .
نامه از چه شخصی است؟ گفت : از شاه.
نویسنده ی نامه مسلمان است یا غیرمسلمان؟ گفت: قطعا مسلمان.
در امور دینی مقلد است یا مقلد است؟ گفت: مقلد.
پس چون من مرجع تقلیدم فلذا او باید از من تقلید کند نه من از او. امام به هیچ وجه دست به نامه ی شاه نزدند. سال 1342 بود و شاه در جزیره ی ثبات آمریکایی اش مقتدرانه سلطنت می کرد. یک بار دیگر هم شاه توسط نصیری پول فرستاد، امام پول را با تشر برگردانده و فرمودند: «به نمایندگانم میگویم به مردم اعلام کنند، هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد تا ظرف یک ساعت میلیونها تومان جمع شود و به شاه بدهیم تا دست از سر این مملکت بردارد.» (برداشت از سیره ی امام خمینی، ص 99)
حضرت امام سوار ماشین
سفید رنگی شد و به درب کاخ که رسید، گفت: «روح الله از طرف آیت الله
العظمی بروجردی!» نگهبان گفت: «باید از ماشین پیاده شوید». امام گفت: «پس
برمیگردم.» نگهبان هم بالاجبار درب را باز کرد و ماشین تا دم در کاخ رفت.
با همان وضعیت و بدون تغییر لباس داخل شدند و روی صندلی شاه نشستند. شاه که
وارد شد، صندلی نبود و مجبور شد بایستد تا صندلی بیاورند. به شاه گفت:
«آیت الله بروجردی فرمودند که قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند.»
شاه گفت:«شاه مشروطه چنین کاری از دستش برنمی آید». دوباره پیام آیت
الله را تکرار کرده، بلند می شوند و می روند. هیبت امام شاه را گرفته بود
و همان روز فرمان آزادی قاتلان بهائیان صادر شد. (خاطرات آیت الله مسعودی خمینی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381، ص 228)