نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

    شيطان همواره از انسان مؤمن‏ بيمناك است، تا زمانى كه نمازهاى

    پنجگانه را حفاظت می‌كند و هنگامى كه حق نمازها را تباه كرد،

    شيطان نسبت به او جرأت مى‏‌يابد و او را دچار گرفتاري‌هاى

   بزرگ می‌كند.

 صحيفه امام رضا علیه‌السلام ص27

امام صادق علیه‌السلام

صدقه‌اى كه انسان با دست خودش بپردازد، از مرگ ناگوار حفظ می‌شود و از ورود هفتاد گونه درد و رنج مانع می‌گردد؛ تا انسان از دام و وسوسه هفتاد شيطان رها نشود، نمی‌تواند در راه خدا انفاق‏ كند.

کافی 87/3

امام صادق علیه‌السلام

كسى كه بيمار باشد بهتر آن است كه با دست خود به سائلان انفاق كند و از آنان بخواهد تا براى او دعا كنند.

کافی 88/3

امام باقر علیه‌السلام

اگر گداى دريوزه بداند چه نكبتى در گدائى نهفته است، دست خود را پيش كسى دراز نمی‌كند. اگر بخشنده با عطا بداند چه سعادتى در عطا و بخشش نهفته است، هيچ گاه كسى را محروم نمی‌كند.

گزیده کافی 95/3

امام باقر علیه‌السلام

سه چيز است كه خدا بوسيله آنها جز عزت‏ مرد مسلمان را نيفزايد: گذشت از كسى كه به او ستم كرده و بخشيدن به آن كه محرومش ساخته و پيوست با آنكه از او بريده است.

کافی ج 3 ص 169

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

"ولنتاین" در واقع یک مناسبت غربی و فرهنگ وارداتی است که چند سالی است میان جوانان باب شده و همه ساله در روز ۲۵ بهمن مطابق با ۱۴ فوریه همراه با آداب و رسوم به خصوصی برگزار می شود. جشنی همراه با هدیه دادن و دوستی و عشق ورزیدن به نامحرم و جنس مخالف که در واقع فرصتی است تا دوستی های خیابانی از سوی متولیان ابتذال، هویتی پوشالی یابد. اینکه این روز چه تاریخچه ای دارد و بر اساس چه رویدادی گرامی داشته می شود، نکته ای است که همچنان نه منابع مبدع این طرح و نه پیروانشان اطلاعات موثقی برای پایه و اساس آن ندارند و تنها قصه ای ساختگی و تایید نشده، محملی برای گرامیداشت این روز عنوان شده و جالب اینجاست که بسیاری از جوانان وطنی بدون اطلاع از ریشه این افسانه ساختگی، پیرو این فرهنگ وارداتی شده اند که این گونه قصه سازی شده است: 

"زمانی فرمانروای روم باستان برای حفظ آمادگی سربازانش، از ازدواج آنها جلوگیری می کرده است به این دلیل که ازدواج باعث سستی آنها خواهد شد. در این بین کشیشی به نام "ولنتاین" مبادرت به عقد سربازان با دختران می نموده است که پس از اطلاع فرمانروا، به زندان می افتد. کشیش در زندان عاشق دختر زندانبان شده و خطاب به وی کارت هایی را می نوشته است و عاقبت در روز ۱۴ فوریه به دستور شاه وبه جرم اقداماتش اعدام شده و توسط غربی ها "شهید عشق" نامیده می شود!"

اما آنچه باعث شده تا این افسانه، به شدت توسط رسانه های خارجی و در تمام دنیا تبلیغ شود، درونمایه ضدفرهنگی این جریان است که مبنایی برای رواج فرهنگ بی‌بند و باری و ابتذال است و هر ساله تحت عنوان "روز عشق" انواع و اقسام اعمال ناپاک و خلاف اخلاق در پوشش پاک عشق و محبت انجام می گیرد! آنچه که پشت پرده "ولنتاین" را این روزها بیشتر نمایان می کند، تلاش و تبلیغات برای از هم پاشیدن بنیان خانواده ها، جلوگیری از ازدواج و ترویج دوست یابی و دوست گزینی به جای انتخاب همسر و تشکیل خانواده، است. این اهداف در قالب سریالهای ماهواره ای فارسی‌زبان که به خانواده ها هجوم بیشتری آورده است، نمود عینی تری دارد که البته همراه با واردات "ولنتاین" که سالیان سال است اتفاق افتاده، در یک سیاست تعریف می شوند! اما رواج این فرهنگ وارداتی نگران کننده تر می شود وقتی بدانیم که در میان برخی پدران و مادران هم رسوخ کرده است. اگر چه مرد به همسر خود و زن به شوهرش در این روز به اصطلاح عشق می ورزد، اما این حرکت در چنین روزی در سایه تبلیغات شبکه های ماهواره ای، تنها می تواند برای جوان و فرزند خانواده به عنوان یک الگو تلقی شده و مهر تأییدی باشد بر یک فرهنگ غلط و ناپاک که حاصل آن دوری گزینی از ازدواج و حفظ روابطی است برای فروپاشی اخلاقی جامعه. به نظر می‌رسد معرفی شایسته رسوم و آیین‌ها، اندیشه و افكار چهره‌های شاخص که الگوهای مذهبی ما هستند می تواند هویت‌بخش فرهنگ و تمدن ایرانی ـ اسلامی باشد. ضمن اینکه تهاجم فرهنگی در سایه خلاء فرهنگی ایجاد شده است، پس سکوت و نادیده گرفتن واقعیات آن هم از جنس "ولنتاین" راه حل مناسبی برای مقابله نیست. آنچه که پشت پرده "ولنتاین" را این روزها بیشتر نمایان می کند، تلاش و تبلیغات برای از هم پاشیدن بنیان خانواده ها، جلوگیری از ازدواج و ترویج دوست یابی و دوست گزینی به جای انتخاب همسر و تشکیل خانواده است. این اهداف در قالب سریالهای ماهواره ای فارسی‌زبان که به حریم خانواده ها هجوم بیشتری آورده است، نمود عینی تری دارد که البته همراه با واردات "ولنتاین" که سالیان سال است اتفاق افتاده در یک سیاست تعریف می شوند! به نظر می‌رسد معرفی شایسته رسوم و آیین‌ها، اندیشه و افكار چهره‌های شاخص که الگوهای مذهبی ما هستند می تواند هویت‌بخش فرهنگ و تمدن ایرانی ـ اسلامی باشد. ضمن اینکه تهاجم فرهنگی در سایه خلاء فرهنگی ایجاد شده است، پس سکوت و نادیده گرفتن واقعیات آن هم از جنس "ولنتاین" راه حل مناسبی برای مقابله نیست.

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

آخرين روزهاي سال 72بود.بچه هاي تفحص همه به دنبال پيكر هاي مطهر شهدا بودند.مدتي بودكه در منطقه خيبر(طلائيه)به عنوان خادم الشهدا انتخاب شديم.با دل وجان به دنبال پاره هاي دل اين ملت بوديم .قبل از وارد شدن به منطقه تابلويي نظرمان را جلب كرد:با وضووارد شويد اين خاك آغشته به خون شهيدان است .اين جمله كلي حرف داشت .همه ايستاديم نزديك ظهربود بچه ها با آب كمي كه همراهشان بود وضو گرفتند .

ناگهان صداي اذان آن هم به صورت دسته جمعي به گوشمان رسيد !به ساعت نگاه كردم وقت اذان نبود!همه اين صدا را مي شنيدند هر لحظه بر تعجب ما افزوده ميشد .يعني چه حكمتي در اين اذان بي وقف ودسته جمعي وجود دارد!!نواي اذان بسيار زيبا ودلنشين بود اين  صدا ازميان نيزارها مي آمد با بچه ها به سوي نيزارها حركت كرديم اين منطقه قبلا محل عبور قايق ها بود هرچه جلوتر ميرفتيم صدا زيباتر ميشد اما هر چه گشتيم اثري از م‍‍وذنين نبود محدوده صدا مشخص بود لذا به همان سمت رفتيم در ميان نيزارها قايقي را ديديم قايق را به سختي از لابه لاي ني ها بيرون كشيديم .آنچه مي ديديم بسيار عجيب وباورنكردني بود .ما موذنين نا آشنا پيدا كرديم .درون قايق شكسته پراز پيكرهاي شهدا بود آنها سال هاي سال در ميان نيزارها وجود داشتند .پیکرمطهرسیزده شهیدداخل قایق بود.آنها را يكي يكي خارج كرديم عجيب تر اينكه همه آنها شهدا گمنام بودند .

راوي :شهيد عليرضا غلامي مسئول تفحص لشگر امام حسين ع

منبع:كتاب كرامات شهدا ص

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

چفیه هاتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم
پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است .
کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود
دیگر کسی نیست که در وصف گلهای لاله و شقایق شاعرانه ترین احساسش را بسراید و بگوید :
چرا آلاله آنقدر سرخ است
چرا کسی نپرسید مزار حاج حسین بصیر کجاست
و چرا شهید محمدرضا در قبر خندید...چرا وقتی که گفتیم :
یک گردان که همگی سربند یا حسین (ع ) بسته بودند شهید شدند کسی تعجب نکرد
چرا وقتی گفتند :
تنی معبر عبور دیگران از میدان مین شد شانه ای نلرزید
چرا هیچ کس نپرسید : به کدامین گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربریدند
وقتی که گفتیم بعد از پانزده سال پیکر شهیدی را سالم از زیر خاک بیرون آوردند کسی تعجب نکرد
ولی با نام حقوق بشر حق را پایمال کردند.چرا نمی دانیم شیمیائی چیست و زخم شیمیایی چقدر دردناک است
شاید ما نیز از تاولهای بدنشان می ترسیم که روزی بترکد و ما نیز شیمیائی شویم .
شاید اگر رنج آنها را می دیدیم درک می کردیم که چطور میشود یک عمر با درد زیست
نمیدانم که چرا کسی نپرسید چگونه خدا خرمشهر را آزاد کرد !!
ای شهیدان ما بعد از شما هیچ نکردیم .
آن ندای یا حسین (ع ) که ما را به کربلا نزدیک و نزدیکتر می کرد دیگر بگوش نمی رسد.
یادتان هست که به دختران این کشور گفتید سرخی خونمان را به سیاهی چادرتان به امانت می دهیم .
آیا دختران ما امانت دار خوبی بودند و خونتان را فرش راه رهگذران نکردند .
یادتان هست هنگامی که گفتید :
رفتیم تا آسمانی شویم و شما بمانید و بگوئید که بر یاران خمینی (ره ) چه گذشت .رفتید ولی یادمان رفت که حتی یادمانتان را در یک هفته برگزار کنیم .
جایتان خالی اینجا عده ای فرهنگ شهادت را خشونت طلبی می نامند و شهید را خشونت طلب
وقتی حکایت شما را گفتیم فقط پچ پچی سر دادند و رفتند تا صلح را در کتاب جنگ و صلح تولستوی جستجو کنند.
رفتند تا با نام شهید کیسه بدوزند ولی نفهمیدند که چطور بسیجیان همپای امامشان جام زهر را نوشیدند و چقدر سخت بود.
دیگر کسی نیست تا قلب رهبر امت را شاد کند.
عده ای مصلحت دیدند که مقابل توهین به اسلام و شهید سکوت کنند ولی ما مصلحت خویش را در خون رقم زدیم .
راست گفته اند :
که بهشت را به بها میدهند نه به بهانه و ما عمری است که بهانه بهشت را میگیریم .
آری بسیجیان !! میدانم که از آن روزی که تمام شهیدان را بدرقه کردید و برگشتید دلهایتان را در سنگرها جا گذاشتید , میدانم که هنوز هم دلهایتان هوای خاکریزهای جنوب را می کند و می دانم که دیگر کسی از بسیج نمی گوید , ولی بدانید که تا شما هستید ما می توانیم از همت بشنویم و از خاطرات حسین خرازی لذت ببریم و پای صحبت مادر سه شهید محمدزاده بنشینیم , تا شما هستید میدانم که رهبر تنها نیست و تا شما هستید تنها عشق , تنها میداندار این عرصه است .
امروز کسانی از شهیدان سخن می گویند که از دیدن فشنگ نیز واهمه دارند.
کسانی دم از شهادت می زنند که با شنیدن صدای آژیر تا کفشهایشان زرد می شود
ولی در میدان عمل جز سکوت چیزی از آنها نمی بینی .ما ماندیم تا امروز از آنان بگوییم و فریاد برآوریم « ما از این گردنه آسان نگذشتیم ای قوم »
ما ماندیم که نه یک هفته بلکه سالهای سال از آنان بگوییم . چرا که خون آنان است که می تپد.
و یادمان نرود که اگر امروز در آسایش زندگی می کنیم مدیون آنانیم .
مدیون حماسه هایی که آنان آفریدند.
یادمان نرود که ما هنوز باید جواب بدهیم که « بعد از شهدا چه کردیم »

فدای امام

جروزالم ‌پست: ایرانی‌ها پلاکاردهایی با شعار «برای نبرد بزرگ آماده‌ایم» در دست داشتند
الجزیره: ایرانیان برای گرامیداشت پایان سلطه شاه متحد آمریکا به خیابان‌ها آمدند
یدیعوت آحارونوت: ایرانی‌ها انقلابی را که محمدرضا شاه حامی آمریکا را سرنگون کرد جشن گرفتند
آسوشیتدپرس: ایرانی‌ها با شعارهای همیشگی مرگ بر آمریکا و اسرائیل مراسم سالگرد انقلاب را جشن گرفتند
                در بهار آزادی       جای شهدا خالی

فدای امام

مهم‌ترین دستاوردی که انقلاب اسلامی برای ملت ایران داشت خود‌باوری مردم بود؛ مردمی که روزگاری منفعل قدرت‌های استکباری بودند و هیچ جایگاهی در منطقه و عرصه بین‌الملل برای خود نمی‌دانستند امروز یکی از قدرت‌های منطقه به‌حساب می‌آیند. این خودباوری همان ما می‌توانیم است؛ همان جمله معروف امام که در بدو ورود به ایران فرمودند من آمدم توانایی‌های ملت ایران را متجلی کنم تا ملت ما در مقابل تحقیری که نظام سلطه و نظام استبدادی به آن تحمیل کرده بود به عزت و بزرگواری برسد.

فدای امام

سی سال است که دشمنان امام و انقلاب، با وارونه سازی یک خبر و تحریف ماجرا، مدعی هستند که امام خمینی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به مردم ایران قول داده است که آب و برق مجانی می‌شود. دروغگویان حتی مدعی هستند که امام بزرگوار ما، در بدو ورود به وطن یعنی در دوازدهم بهمن سال ۵۷ این وعده را به مردم داده است!
یک دروغ ۳۰ ساله/ چه کسی وعده آب و برق مجانی را داد؟
به گزارش جهان، اما رجوع به اصل سخنان امام در بهشت زهرا نشان می‌دهد که اصلا و ابدا چنین وعده‌ای در سخنرانی امام خمینی وجود ندارد و در حقیقت این مساله مربوط است به سخنرانی ایشان در ۱۲ اسفند سال ۵۷ و در مدرسه فیضیه.در مقابل، دوستان امام و انقلاب و حتی برخی مسئولان رسمی کشور هم گاهی ضمن تایید این مساله، به زعم خود سعی کرده‌اند با توجیهات مختلف از امام و انقلاب دفاع کنند! گویا این‌ها هم باور کرده‌اند که امام چنین وعده‌ای را به مردم داده است! مثلا آقای علیرضا محجوب نماینده مجلس گفته است: «حضرت امام خمینی (ره) پس از پیروزی انقلاب اسلامی اعلام کردند آب و برق برای مردم رایگان است، اما پس از آن کار‌شناسان اعلام کردند که اجرای این موضوع تنها برای افراد کف جامعه امکانپذیر است.»

این اظهارات موافق و مخالف در حالی صورت می‌گیرد که مراجعه به اسناد انقلاب و آرشیو مطبوعات آن روز، نشان می‌دهد که شخص دیگری غیر از امام برای اولین بار این وعده را به مردم داده است! در حقیقت مطلب امروز من هم افشای این دروغ سی ساله و بیان یک واقعیت پنهان است. ابتدا به عبارت امام توجه کنید: «علاوه بر اینکه زندگی مادی شما را می‌خواهیم مرفه بشود، زندگی معنوی شما را می‌خواهیم مرفه کنیم. شما به معنویات احتیاج دارید، معنویات ما را این‌ها بردند. دلخوش نباشید که تنها مسکن می‌سازیم، آب و برق را برای طبقه مستمند مجانی می‌کنیم اتوبوس را برای طبقه مستمند مجانی می‌کنیم دلخوش به این مقدار نباشید معنویات شما را، روحیات شما را عظمت می‌دهیم. شما را به مقام انسانیت می‌رسانیم. این‌ها شما را منحط کردند؛ این قدر دنیا را پیش شما جلوه دادند ‌که خیال کردید همه چیز ‌این ‌است.» همان طوری که اشاره شد این سخنرانی مربوط است به روز شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۵۷. از این عبارات مشخص می‌شود که حتما شخصی غیر از امام این دلخوشی مادی را برای مردم به وجود آورده است! با مرور اخبار روزهای قبل از سخنرانی امام، این شخص نامعلوم و این حقیقت پنهان مشخص می‌شود.کیهان ۸ اسفند ۱۳۵۷ / سخنگوی دولت: «برای کم در آمد‌ها؛ آب و برق مجانی می‌شود!» سخنگوی دولت کسی نیست جز آقای عباس امیرانتظام! به عبارت دیگر لایحهٔ آب و برق مجانی را اولین بار دولت موقت مهندس بازرگان تصویب کرد و وعدهٔ آنرا هم به مردم داد و امام خمینی چند روز بعد، این وعدهٔ دولت موقت را تصحیح و تکمیل کردند!
http://www.jahannews.com/images/docs/files/000342/nf00342756-2.jpg

پیامبر خدا(ص) در این باره فرمودند: "بهترین برادران کسی است که با شما در کارهای اخروی مساعدت کند. یعنی تو را در کارهای آخرت یاری رساند.

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

لحظاتی پسرکی ۱۲-۱۳ ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود . هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :« سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت :« اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: « شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ، با هیجان و به ترکی گفت:« آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: « انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: « از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: « بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم» .آقای خامنه ای گفت: « خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»
-چرا پسرم؟

مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع) ۱۳ ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم ۱۳ سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش میکنم،می‌گوید ۱۳ ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن ۱۳ ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟»

حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:« پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.

رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت :« آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»آقای خامنه ای خم شد ، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت : « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...

کمتر از سه روز بعد ، فرمانده سپاه اردبیل ، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر ۳۱ عاشورا.مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد ۱۳۴۹ در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت ، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. ۱۳ ساله که شد ، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی ، توانست تا خود اردبیل برود ، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت : «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم ۱۳ ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت : «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه ۱۳ ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند ، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت .
مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد ، در عملیات بدر ، به تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۶۳ با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش ، مهدی باکری ، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.
http://jahannews.com/images/docs/files/000340/nf00340748-2.jpg

در روايتي از امام رضا ـ عليه السلام ـ مي‌خوانيم:

«اَلمَذيعُ بِالسّيئةِ مخذولٌ و المستَترِ بالسيئةِ مَغفور له؛ آنكس كه گناه را نشر دهد مخذول و مطرود است و آنكس كه گناه را پنهان مي‌دارد مشمول آمرزش الهي است بنابراين يكي از اموري كه فضاي جامعه اسلامي را آلوده مي‌سازد عدم رعايت پوشش اسلامي است و همين طور «گسترش دامنه فحشاء و افزايش فرزندان نامشروع از دردناكترين پيامدهاي بي‌حجابي است و دلايل آن مخصوصاً در جوامع غربي كاملاً نمايان است، آنقدر عيان است كه حاجتي به بيان ندارد البته نمي‌گوييم عامل اصلي فحشاء و فرزندان نامشروع منحصراً بي‌حجابي است بلكه مي‌گوئيم يكي از عوامل مؤثر آن مسأله برهنگي و بي‌حجابي محسوب مي‌شود»

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

قرار شد سه شهید گمنام را در شهرستان چترود کرمان تشیع وخاکسپاری نمایند.من هم برای مراسم به آنجا سفر کردم.تشیع شهدا قبل از ظهر با شکوه خاصی برگزار شدعصر همان روز مراسم دیگری برای شهدا برگزارشد.موقع غروب ودر حین مداحی جوانی از میان جمعیت برخاست وگفت:می خواهم مطلب مهمی را بگویم مردم اجازه صحبت به او نمی دادنداما او با اصرار شروع به صحبت کردوگفت :امروز صبح که برای مراسم تشیع  می آمدم پر از تردید بودم زمانی که زیر تابوت یکی از شهدا بودم با خودم حرف میزدم یعنی اینها چه کسانی هستندمشتی استخوان و...به جای تکرار کلمات مداح به شهدا می گفتم باید چیزی نشان دهید تا من اطمینان پیدا کنم باید کاری کنید تا تردید من از بین برود.ظهر بعداز نماز به خانه رفتم.بعد از ناهار مشغول استراحت شدم.به محض خوابیدن جوان زیبایی را دیدم که به سمت من می آمدبعد به من اشاره کرد وگفت باور داشته باش .من همان شهیدی هستم که زیر تابوت من گلایه می کردی آمده ام بگویم امید وار باش ،باور داشته باش.آرامش خاصی پیدا کردم خوشحال شدم روبه شهید گفتم شما خواسته من را اجابت کردی من را از تردید خارج کردی آیا می توانم برای شما کاری انجام دهم؟

جوان نگاه پر محبتی کرد وگفت آری من هادی هستم بچه اهواز، فلکه چهار شیر ،کوچه ...نشان به آن نشان که من را در محل به نام دانشجوی مفقودالاثرمی شناسند به مادر پیرم بگو منتظر من نباش نشانی من را به اوبده.صحبت جوان تمام شد.بایکی از دوستانم در بنیاد شهید خوزستان تماس گرفتم.ماجرا را تعریف کردم ساعتی بعد ایشان تماس گرفت وگفت پیگیری کردم همه گفته ها صحیح است.با هم به اهواز رفتیم  آدرس راپیدا کردیم زنگ خانه را زدیم پیرزن رنجوری با قد خمیده در را باز کردبی مقدمه گفت:از هادی من خبر آورده اید؟

راوی:نظام الاسلامی(مجری سینما)

منبع:خبرگزاری برنا

در اوایل جنگ برای شناسایی به منطقه ی چنانه رفته بودیم. روزها استتار می کردیم وشب ها راه می رفتیم. ما در حقیقت میان نیروهای دشمن بودیم. خوراکی هم خیلی کم داشتیم. یک نفر هم طلبه با ما بود. بعد از سه شبانه روز خوراکی هایمان تمام شد.آب وغذا نداشتیم از ریشه ی گیاهان استفاده می کردیم. آن طلبه ای که با ما بود، بریده بود و عقب می ماند. یک روز گفت: « من دچار شک و تردیدم!».(سردار) شهید(عبدالحسین) برونسی گفت: «اگر من این حرف را بزنم اعتراضی نیست، اما تو که چند سال نان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را خورده ای چرا این حرف را می زنی؟»آن طلبه متاثر شد وگفت: « من باید خودم را بسازم». روزهای بعد دیدیم خیلی سرحال است. گفتم: چی شده؟ سرحال شدی؟ گفت: « نگفتم خودم را درست می کنم؟» گفتم: «چی شد؟» گفت: دیشب وقتی استتار کرده بودیم، دیدم آقایی بالای سرم ایستاده که صورتش آفتاب را منعکس می کرد. به من گفت: پاشو! مگر فرزند اسلام و شهید انقلاب به تو نگفت تو که نان امام زمان را خورده ای چرا باید تردید به خود راه دهی؟ سخن او حجت است!بلند شدم وگفتم: آقا! عاقبت ما چی می شود؟ فرمود: پیروزی با شماست و شکست با دشمن است؛ ولی اگر پیروزی واقعی را می خواهی برای فرج من دعا کنید. گفتم: آقا! شهید می شوم؟ فرمود: اگر بخواهی. گفتم: چگونه؟ گفت: تو در همین مسیر شناسایی،  شهید می شوی؛ به این نشانی که از سینه به بالا چیزی از بدنت باقی نمی ماند.

نشانه ی دیگر این که وقتی آمدی خواهر و مادرت برای زیارت به مشهد رفته بودند، به برونسی بگو جنازه ات را بیرد قم که آن ها منتظرند.دشمن متوجه حضور ما در منطقه شد و ما را به گلوله بست و ایشان از سینه به بالا چیزی از بدنش باقی نماند و من با شهید برونسی جنازه اش را به قم بردیم. در قم خواهرش آمد سر تابوت تا جنازه را ببیند، مانع شدیم.گفت: من دیشب خواب دیدم صدّام سر برادرم را بریده. من از زینب کمتر نیستم. من وقتی برادرم به جبهه رفت، مشهد بودم و او را ندیدم حالا باید او را ببینم.و واقعاً زینب وار برخورد کرد. سینه ی سوخته ی برادر را بوسید بعد بدن را بلند کرد و صدا زد: خدایا! این قربانی را از انقلاب اسلامی قبول کن!


منبع:« ستاره ها/ص26

راوی : حجة الاسلام محمد قاسمی».

پدر شهیدغلام رضا زمانیان نقل می کرد که :قبل از عملیات بدر غلامرضا جلو من ومادرش بدنش
رابرهنه کرد وگفت :نگاه کنید!دیگر این جسم را نخواهید دید.همان طور شد ودر عملیات بدر
مفقود گردید. پدر شهید اضافه کرد:دوازده سال در انتظار بودم وباهر زنگ درب منزل می دویدم
تااگر اوبرگشته باشد اولین کسی باشم که اورا می بینم .تااینکه یک روزخبر بازگشت اورادادند.
فقط یک جمجمه از شهید برگشته بودکه مادرش از طریق دندان فرزند را شناخت .
در نزد ما رسم است بعد ازدفن، سه روز قبر به صورت خاکی باشد مردم در تشیع جنازه اوباشکوه
 شرکت کردند.
شبی در خواب دیدم که چند اسب سوار آمدند و شروع به حفر قبر کردند گفتم:چه کار می کنید؟
گفتند:مامور هستیم اور ا به کربلا ببریم.
گفتم: من دوازده سال منتظر بودم چرا اور ا آوردید؟
گفتند:ماموریت داریم ویک فرد نورانی رانشان من دادند. عرض کردم: آقا! این فرزند من است.
فرمود:باید به کربلا برود. اورا آوردیم تا تو آرام بگیری و بعد او را ببریم.
پدر شهید از خواب بیدار می شود باهماهنگی واجازه نبش قبر صورت می گیرد می بینند :
خبری ازجمجمه شهید نیست وشهید به کربلا منتقل شده است!!!
 
راوی:پدر شهید غلام رضا زمانیان
منبع:به نقل از سایت افلاکیان

السلام علیکم یا اهل بیت النبوه

تاکید امام عسکری برای دوری از کج اندیشان اعتقادی

شخصی به نام احمد بن هلال با خودنمایی و الفاظ بازی فریبنده ای به عقیده شیعیان می تاخت و با صوفی بازی و کج اندیشی، عقیده مردم را متزلزل می کرد و برخی از شیعیان تلاش می کردند تا او را فردی درستکار و پاکدل و پارسا معرفی کنند، می گفتند که او ۵۴ بار پیاده برای انجام حج به مکه رفته است اما امام حسن عسکری (ع) با قاطعیت برای نمایندگانش در عراق نوشت که از آن صوفی ساختگی و دروغین، دوری کنید.

عده ای مجددا واسطه شدند تا بلکه فکر امام حسن (ع) را در مورد احمد بن هلال تغییر دهند ولی امام با کمال صراحت و بدون هیچ گونه ابهامی فرمود: امر ما در مورد احمد بن هلال که خدایش او را نیامرزد، به شما رسید. خداوند گناهان او را نمی آمرزد و لغزش او را پس نمی گیرد. او بدون کسب رضایت و نظریه ما با استبداد رای در امور ما دخالت کرده است و مطابق هوس های نفسانی خود رفتار می کند. خداوند اراده کرده که او را به دوزخ بفرستد. ما صبر می کنیم تا خداوند بر اثر نفرین ما، عمر او را کوتاه کند.

امام حسن عسکری (ع) در سرزنش صوفیان و صوفی مسلکان، آن چنان برخورد شدیدی می کرد که در ضمن گفتاری که به منزله بیانیه ای برای همه شیعیان در تمام اعصار بود، چنین نوشت: آگاه باشید آنان راهزنان طریق مومنان هستند و مردم را به راه ملحدان و منکران دین فرا می خوانند. هر کسی که با آنها رو به رو شود، باید قطعا از آنها دوری کند و دین و ایمان خود را از گزند آنان حفظ نماید.

حضرت امام رضاعلیه‌السلام فرمود: گمان خود را به خداوند متعال نیکو و خوب قرار بده. هرکس که به خداوند گمان خوب و نیکو داشته باشد، خداوند هم بر طبق‌‌ همان گمان خوب و حُسن ظن با او عمل و رفتار می‌­‌کند.

از آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی(اعلی اللّه مقامه الشّریف)، استاد عظیم الشّأنمان سؤال کردیم: چطور است که در مورد مرحوم نخودکی(اعلی اللّه مقامه الشّریف)بیان می­کنند: آن زمان که شب‌ها در مشهد، حرم قبله ایران، حضرت ثامن‌الحجج، آقا علی‌بن‌موسی‌الرّضا(علیه آلاف التحیة و الثناء) درها را می‌بستند و تردّد خیلی محدود بود. وقتی خدام موقع اذان صبح آمدند، رفتند ببینند که ایشان هنوز در پشت بام هستند یا خیر، دیدند که بله، ایشان در رکوعند و برف بر پشت ایشان نشسته و گویی اصلاً سنگینی آن را احساس نمی‌کنند، آن هم برف­هایی که آن زمان می‌آمد! امّا بعضی این را نمی­توانند بپذیرند و می­گویند: مگر ممکن است؟! این حرف‌ها را نزنید. حتّی عدّه‌ای هم ممکن است در لباس مقدس روحانیّت باشند و بگویند: آقا! این حرف­ها را نزنید، پذیرش ندارد.

ایشان فرمودند: بله عزیزم! این‌ها درست می­گویند. فرمودند: کسی که قلبش مطیع امر پروردگار عالم نیست، جسم بلافاصله خسته می­شود. بعد فرمودند: آیت‌الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) در مباحث عرفان و اخلاق خود همیشه این نکته را به ما تذکّر می­دادند، می­گفتند: بدنتان، نسبت به طاعت و تواضع قلبتان، حوصله و تحمّل عبادت را پیدا می­کند. هرچه قلبت، متواضع­تر و مطیع­تر شد، جسمت هم جلو می­آید.

میلاد امام حسن عسگری علیه السلام مبارک باد

علت تفاوت ارث زن و مرد از منظر امام عسکری(ع)

شخصی به نام فهفکی که اشکال تراشی‌های ابن ابی العوجاء یکی از دانشمندان معروف مادی عصر امام صادق(ع) در ذهن او نیز راه یافته بود، به حضور امام حسن عسکری(ع) آمد و پرسید: چرا در اسلام، سهم ارث زن نصف سهم مرد است؟ آیا چنین قانونی، یک نوع زورگویی به زن بینوا نیست؟ امام حسن عسکری(ع) فرمود: برای زن جهاد واجب نیست و تأمین معاش شوهر، واجب است (بنابراین در امور دیگری مخارج سنگینی بر عهده مرد است، نه بر عهده زن).

فهیفکی می‌گوید: پیش خود(در ذهنم) گفتم: ابن ابی العوجاء به من گفت: همین سؤال را از امام صادق(ع) کردم، او نیز چنین جواب داد، ناگاه امام حسن عسکری(ع) به من رو کرد و فرمود: آری! این سؤال از ابن ابی العوجاء است و جواب ما یکی است و همه ما امامان به همدیگر مربوط و مساوی هستیم.(10)

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

برای این که خواب، او را از نماز شب محروم نکند، ساعت کوک می کرد تا به

 موقع بیدار شود.بعد از شهادتش شبی، در همان اتاقی که نماز شب        

می خواند، درست در همان ساعت از نیمه شب چراغ اتاقش روشن شد.

منبع:«روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی ص77

راوی: خواهر شهید سید هادی جناتی»

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

یك شب در عالم رويا پسر من محمد با لباس سپاه ويك اتومبيل زيبا به ديدار من آمد.با هم به بهشت زهرابر سر مزار حسين پسر ديگرم رفتيم.آنجا خيلي خلوت بود.همين كه به مزارحسين رسيديم يكدفعه جمعيت زيادي در كنار ما جمع شده اند.آنها به من ومحمد سلام كردند .فهميدم آنها شهدا هستند.بعد محمد من را به خانه رساند.واشاره اي به قلب من نمود.يكدفعه از خواب  پريدم.پزشك معالج هم باورش نمي شد .هيچ اثري از ناراحتي قلبي  بجا نمانده بود.قلب من ديگر هيچ مشكلي پيدا نكرد.از آن روز هم پسرم مرتب به من سر ميزد.آخرين بار روز عاشورا بود.دي ماه سال 88.وقتي در غروب عاشورا صحنه هاي هتك حرمت به اين روز عزيز از تلويزيون پخش شد فقط اشك مي ريختم .همان شب باز پسرم به ديدن من آمد با هم به باغ زيبايي رفتيم در گوشه باغ نهر آبي  بودكه اطراف آن را درختان وچمن پوشانده بود.يكدفعه حضرت امام را ديدم .با همان هيبت زمان حيات.پيراهن بلند سفيد بر تنشان بود مشغول وضو بودند.جلو رفتم وسلام كردم .حضرت امام با خوشرويي جواب دادند . بي مقدمه گفتم :آقا اين چه وضعي كه به وجود آمده!چرا بعضي اين كارها را ميكنند؟!حضرت امام لبخندي زدوفرمود:دلتان قرص باشد هيچ اتفاقي نمي افتد!   تمام شدو....  

راوی:مادر شهیدان محمد وحسین دهلوی

منبع:کتاب شهید گمنام (مصاحبه ۳۰ شهریور ۸۹با مادر شهید)در ادامه حضرت امام در مورد سرنوشت بعضی افراد وگروه های سیاسی مطالبی به این مادر گفتند.

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

نزدیک سحر بود.خواب دیدم رفتیم کربلابرای زیارت .محمد(صابری)هم با ما بود .همه ما دور ضریح می چرخیدیم اما ضریح دور سر محمد می چرخید!!همان لحظه از خواب پریدم بلند شدم دیدم محمد با آن حال خراب در گوشه ای از اردوگاه اسیران نشسته ومشغول نماز شب است.دستش بسوی آسمان بود واستغفار میکرد.همان لحظه اشک از چشمانم سرازیر شد .با خودم عهد بستم من هم مثل محمد به نماز شب مقید شوم.

سال۶۹ویک ماه قبل از تبادل اسرا بود حال محمد بهتر از قبل بود.یک شب بی مقدمه گفت:هر وقت به ایران برگشتید سلام مرا به پدر ومادرم برسانید.قبر امام را هم از طرف من زیارت کنید.بعد ادامه داد:به پدر ومادرم بگوییدهمانطور که در شهادت برادرم صبر کردید در شهادت من هم صبور باشید.هرچند سخت است.می دانم که مدتها صبر کردید تا مرا ببینید اما مرا نخواهید دید!!از صحبت های او تعجب کردیم گفتم:محمد این حرفها چیه؟خدا روشکر تو حالت خوب شده،چند روز دیگه هم قراره آزاد بشیم.روز بعد در محوطه بودیم.ساعت ۳عصر محمد گفت:سرم درد می کند چند قطره خون از بینی اش آمد وروی زمین افتاد اورا به بهداری بردند.همه دلشان میخواست اتفاقی نیوفتاده باشد اما محمد صابری دلاور خوب خیبری به شهادت رسیده بود برای محمد تشیع باشکوهی برگزار شد.در کیسه شخصی محمد یک کاغد کوچک بود که حکم وصیت داشت.روی آن نوشته بود اسارت در راه عقیده عین آزادی است.

منبع:کتاب خاطرات آزادگان

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

كي اومد نشست بغل دستم، گفت: آقا يه خاطره برات تعريف كنم؟
گفتم: بفرماييد !
يه عكسي به من نشون داد، يه پسر مثلاً 19، 20 ساله اي بود، گفت: اين اسمش «عبدالمطلب اكبري» است، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود، در ضمن كر و لال هم بود، يه پسرعموش هم به نام «غلام رضا اكبري» شهيد شده بود. غلام رضا كه شهيد شد، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش، با ما حرف مي زد، ما هم مي گفتيم: چي مي گي بابا؟! محلش نمي ذاشتيم، مي گفت: عبدالمطلب هر چي سر و صدا كرد، هيچ كس محلش نذاشت ...
گفت: ديد ما نمي فهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد، روش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري. بعد به ما نگاه كرد و گفت: نگاه كنيد! خنديد، ما هم خنديديم. گفتيم شوخيش گرفته.
مي گفت: ديد همه ما داريم مي خنديم، طفلك هيچي نگفت، سرش رو انداخت پائين، يه نگاهي به سنگ قبر كرد، با دست، پاكش كرد.

فرداش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند، دقيقاً تو همون جايي كه با انگشت كشيده بود، خاكش كردند.

 وصيت نامه اش خيلي كوتاه بود، اين جوري نوشته بود:
  «بسم الله الرحمن الرحيم                     
يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند. يك عمر هرچي مي خواستم به مردم محبت كنم، فكر كردند من آدم نيستم. مسخره ام كردند. يك عمر هرچي جدي گفتم، شوخي گرفتند. يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم. خيلي تنها بودم. يك عمر براي خودم مي چرخيدم. يك عمر ...
اما مردم! حالا كه ما رفتيم، بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم و آقا بهم مي گفت: تو شهيد مي شي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد، اين رو هم گفتم، اما باور نكرديد!»

راوی:حجت الاسلام انجوي نژاد

منبع:هفته نامه صبح صادق،ش540،ص4


فدای امام

چه می‌دانیم... شاید عده‌ای فراموش کرده باشند سخنان امام راحلمان را که می‌فرمود: «کسی تصور نکند که ما راه سازش با جهانخواران را نمی‌دانیم. ولی هیهات که خادمان اسلام به ملت خود خیانت کنند!... اگر بند بند استخوان‌هایمان را جدا سازند، اگر سرمان را بالای دار برند، اگر زنده زنده در شعله‌های آتشمان بسوزانند، اگر زن و فرزندان و هستی‌مان را در جلوی دیدگانمان به اسارت و غارت برند هرگز امان نامه کفر و شرک را امضا نمی‌کنیم. (صحیفه امام، ج۲۱، ص۶۹)

*امير المؤمنين علی (ع)
شيعيان مرا به دو خصلت امتحان کنيد که اگر داراي اين دو خصلت بودند، شيعه اند: اهمّيّت به نماز در اوّل وقت و دستگيري برادران ديني خود با مال، اگر اين دو در آن ها نبود، پس از ما دورند، دورند و دورند!
جامع الاخبار، ص 35

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

مثل حضرت علی اصغر(ع)...

خواهرش را بغل کرد و گفت:"من شهید می شوم حالا تو بگو تیر به کجای من می خورد؟" خواهرش هم بی مقدمه گفت:"به گلویت می خورد." وقتی این حرف را شنید آمد پیش من.صورتش را جلو آورد و بی مقدمه گفت:"از شما می خواهم گلویم را ببوسی.من از ناحیه ی گلو تیر می خورم درست مثل علی اصغر(ع)". من ناراحت شدم و او را هل دادم.ولی من را قسم داد تا گلویش را ببوسم.وقتی گلویش را بوسیدم خیلی خوشحال شد،بالا و پایین می پرید و می گفت خدا روشکر بالاخره مادرم به شهادت من رضایت داد.وقتی جنازه آمد پدرش گفت باید جنازه را ببینیم اگر از ناحیه ی گلو شهید شده باشد پسر من است.محل اصابت گلوله را با دستمال بسته بودند.دستمال را کنار زدم گلویش مثل گل شکفته بود درست مثل حضرت علی اصغر(ع)...

(راوی مادر شهید رضا مصطفوی)

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

سلام بر حسین(ع) با سر بریده...

امام جماعت واحد تعاون بود. بهش می گفتند حاج آقا آقاخانی. روحیه عجیبی داشت. زیر آتیش سنگین عراق شهداء رو منتقل می کرد عقب. توی همین رفت و آمد ها بود که گلوله مستقیم تانک سرش رو جدا کرد. چند قدمیش بودم. «هنوز تنم می لرزه وقتی یادم میاد». از سر بریده شده اش صدا بلند شد:« السلام علیک یا ابا عبدالله...»

(راوی: جواد علی گلی- همرزم شهید)

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

اصغر عاشق مولایش امام حسین(ع) بود.روزهای اول جنگ که بحث معنویت خیلی گسترده نبود تلاش داشت که معنویت نیروها را بالا ببرد...برادرش اسماعیل را در خواب دیده بود که به او گفته بود:"اصغر، شما روز عاشورا مهمان آقا هستی."...حوالی ظهر عاشورا، علی اصغر وصالی در تنگه حاجیان از ناحیه سرمورد اصابت گلوله قرار گرفت و بر اثر همین جراحت، مصادف با چهلمین روز شهادت برادرش اسماعیل به شهادت رسید.

(کتاب تا کربلا)

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...


آخرین مسئولیت شهید پلارک، فرمانده دسته بود. در والفجر ۸ از ناحیه دست و شکم مجروح شد، اما کمتر کسی می‌دانست که او مجروح شده است. اگر کسی در باره حضورش در جبهه سوال می‌کرد، طفره می‌رفت و چیزی نمی‌گفت. یکدفعه در منطقه خواستیم از یک رودخانه رد شویم. زمستان بود و هوا به شدت سرد بود. شهید پلارک رو به بقیه کرد و گفت:" اگر یک نفر مریض بشود. بهتر از این است که همه مریض شوند." یکی یکی بچه‌ها را به دوش کشید و به طرف دیگر رودخانه برد. آخر کار متوجه شلوار او شدیم که یخ زده بود و پاهایش خونی شده بود.

خدایا

در روایت شریفی به نقل از پیامبر اسلام (ص) آمده است که روزی حضرت موسی‌بن‌عمران (ع) به خداوند عرضه داشت: خدایا حال دوستِ من که شهید شده، در عالم برزخ چگونه است؟ خداوند به حضرت موسی (ع) گفت: او در جهنم است؛ حضرت موسی (ع) با تعجب به خدا عرضه داشت خدایا مگر وعده نکرده‌ای که شهید با اولین قطره خونش به بهشت می‌رود و همه گناهانش آمرزیده می‌شود، خدا به حضرت موسی (ع) گفت: بله اما دوست تو اصرار به آزردن پدر و مادرش داشت و من عمل کسی را که بر پدر و مادرش ستم کند قبول نمی‌کنم، حتی با شهادت؛ بنابراین کسانی اسمشان در طومار شهداء نوشته می‌شود که عاق والدین نباشد.

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

توی جبهه معروف بود به اينكه وقتي شهدا را ميارن،هميشه اولين نفريه كه پيشوني شهدا رو مي بوسه؛

هميشه هم مي گفت آدم يا نبايد شهيد بشه ،يا وقتي شهيد شد ،مثل خود آقا،سر نداشته باشه.

عمليات شد.اين سري قرعه به نام خودش افتاد و پر كشيد.

رفقاش گفتن بريم مثل خودش،پيشونيشو ماچ كنيم.

کفن رو باز كردن،همه سوختند از ته  دل؛

 سر نداشت...

خدایا

یکی از علما مرحوم آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری را در خواب دید که فرموده بودند: من در آن دنیا ‌یک عذاب دارم و آن این حسرت و غصه است که چرا بیشتر به یاد خدا نبودم.
یکی از استادان شیخ مرتضی آقا تهرانی نقل می کرد که در خواب، مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری رحمة الله را دیدم.
پرسیدم: آیا شما در آن عالم عذاب هم می شوید؟ فرمود: یک عذاب دارم و آن این حسرت و غصه است که چرا بیشتر به یاد خدا نبودم. دلم برای آن لحظاتی می سوزد که به یاد خدا نبودم. این بزرگ ترین عذاب برای من است.
براستی چرا انسان تا زمانی که در این عالم به سر می برد، به یاد خدا و ذکر خدا توجه ندارد.باید بدانیم که اگر در این دنیا نتوانستیم خدا را یاد کنیم، در آن دنیا نیز فرصتی داده نمی شود.بیاییم در شبانه روز، فرصتی را به او اختصاص دهیم.در هنگام ظهر، اگر هم کاری داریم، به نماز اهمیت بیشتری دهیم، چون هیچ کاری مهم تر از نماز و ملاقات با خدا نیست.
این کار اثر دیگری نیز دارد؛ به ویژه برای کسانی که خانواده تشکیل داده اند، چرا که فرزندانشان نیز اهل نماز شده و برای نماز اهمیت قائل می شوند. یکی از علل بی توجهی فرزندان به نماز، این است که هنگام نماز هر یک از پدر و مادر به کاری مشغول اند و لذا فرزند می پندارد که شاید نماز اهمیت چندانی ندارد، والا اگر بزرگ تر ها به نماز بایستند، کودکان نیز می آیند.
متاسفانه بسیاری از خانواده ها به این امر چندان توجهی ندارد، اما آیا به راستی در برابر امور مادی و دنیوی نیز همین گونه ایم؟ اگر با کسی وعده ای بگذاریم تا مبلغی پول از او بگیریم، دیر و زود آن برای ما مهم نیست؟

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

بزرگراه همت....................حاضر

غيرت همت.................غايب

ورزشگاه همت.............حاضر

مردونگي همت............غايب

مرام همت..............غايب

سمينار همت.............حاضر

اقايي همت................غايب

صداقت همت.............غايب

همايش همت............حاضر

صفاي همت...........غايب

عشق همت............غايب

آرمان همت............غايب

ياران همت.............غايب

تيپ همت.............حاضر

غايبا از حاضر ها بيشتر بودن.......كلاس تعطيل

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

پدر بزرگوارش برایم نقل کرد که: کپسول گاز خانه تمام شده بود و برای عوض کردن آن نیاز بود مسیر زیادی از منزل تا سر شهرک آزادیه قرچک می‌‌آمدم و کپسول گاز تهیه می‌کردم. حمل کپسول یازده کیلویی گاز برای من که سنی ازم گذشته بود سخت بود و مسیر طولانی تا منزل هم حمل کپسول پر را برایم طاقت فرسا کرده بود. اما دیدم شهید حجت که تازه از جبهه اومده بود با ماشین در مقابلم ظاهر شد. خوشحال شدم که کمک کاری آمد اما در ناباوری دیدم حجت بدون توجه از کنارم گذشت و بعد از چند دقیقه نفس زنان آمد و کپسول گاز را بدوش گرفت و با هم به سمت منزل راه افتادیم. در مسیر راه گفتم:بابا جون تو که با ماشین رفتی تا درب منزل، کپسول رو هم داخل ماشین می‌گذاشتی که اینقدر اذیت نشی. اما حجت لبخندی زد و گفت:بابا اون ماشین برای بیت المال مسلمین است و من اجازه چنین استفاده ای ندارم.

خدایی آیا این چنین نازنیننان حقشون شهادت نبود. کسانی که حاظر نشدند رضایت مخلوق را با سخط خالق معامله کنند. آیا این یک هنر نیست. حقا که امام شهدا فرمود: شهادت هنر مردان خداست.

راوی:جعفر طهماسبی

دلم گرفته شهیدان مرا دعا بکنید...

فقط دعا کنید پدرم شهید بشه!
خشکم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟
گفت:آخه بابام موجیه!
گفتم خوب انشاالله خوب میشه، چرادعاکنم شهید بشه؟
آخه هروقت موج میگیردش وحال خودشو نمیفهمه شروع میکنه منو ومادرو برادر رو کتک میزنه! ، امامشکل مااین نیست!
گفتم: دخترم پس مشکل چیه؟
گفت: بعداینکه حالش خوب میشه ومتوجه میشه چه کاری کرده.شروع میکنه دست وپاهای همهمون را ماچ میکنه ومعذرت خواهی میکنه.حاجی ماطاقت نداریم شرمندگی پدرمون را ببینیم.حاجی دعاکنید پدرم شهیدبشه وبه رفیقاش ملحق بشه…

السلام علیکم یا اهل بیت النبوه

امام صادق علیه السلام فرمودند: هر کس از ترس فقر ازدواج نکند نسبت‏به لطف خداوند بدگمان شده است. چرا که خداوند می‏فرماید: اگر آنان فقیر باشند خداوند از فضل و کرم خود بی نیازشان می‏کند. (من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص ۲۵۱‬)

فدای امام

"عمده این است که ما ذهن این جوان ها و حتی پیرها و روشنفکرنماها را آماده کنیم که ما خودمان آدم هستیم و این طور نیست که در همه چیز دستمان را پیش دیگران دراز کنیم و حتی اخلاق و زبانمان را از آنها یاد بگیریم لذا ساختن تئاتری که مطابق با اخلاق انسانی- اسلامی باشد زحمت دارد. سینما هم اگر بخواهد چنین باشد نیازمند صرف مدت ها وقت است."

فدای امام

مام خمینی در تاریخ ۳۰ تیرماه ۱۳۵۸ در دیدار با کارکنان رادیو دریا نکات مهمی را در خصوص سالم سازی فضای رادیو و تلویزیون بیان کردند:

"اگر نسل جوان فاسد نباشد آنها از آن خوف دارند و می‏ترسند که یک وقت نسل جوان یک عصیانی بکند و آنها را به تباهی بکشد. از این جهت، به وسائل مختلفه کوشش می‏کنند که نسل جوان را به تباهی بکشند که از مسائل روز و از مسائل زندگی کنار باشند. وسائل متعدد، از قبیل مطبوعات که در خدمت آنها بود، رادیو و تلویزیون، سینما، تئاتر، تمام اینها که در خدمت آن رژیمهای غیرتوحیدی هست.

در سینما جوانهای ما وارد می‏شدند، اگر چنانچه چند روز وارد می‏شدند عادت می‏کردند و سینما با آن صورتهایی که همه‌‏اش انحرافی بود، رادیوها همه انحرافی؛ مطبوعات از قبیل روزنامه‏‌ها؛ از قبیل مجلاّت؛ همه چیزهایی بودند که جوان‌های ما را منحرف کنند."

فدای امام

سخنرانی تاریخی حضرت امام خمینی(ره) در بهشت ‌زهرا(س)

"برای چه سینمای ما مرکز فحشاست. ما با سینما مخالف نیستیم ما با مرکز فحشا مخالفیم. ما با رادیو مخالف نیستیم ما با فحشا مخالفیم. ما با تلویزیون مخالف نیستیم ما با آن چیزی که در خدمت اجانب برای عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نیروی انسانی ماست، با آن مخالف هستیم. ما کی مخالفت کردیم با تجدد، با مراتب تجدد مظاهر تجدد وقتی که از اروپا پایش را در شرق گذاشت خصوصا در ایران، مرکز چیزی که باید از آن استفاده تمدن بکنند ما را به توحش کشانده است.

سینما یکی از مظاهر تمدن است که باید در خدمت این مردم، در خدمت تربیت این مردم باشد و شما می دانید که جوان های ما را اینها به تباهی کشیده اند و همین طور سایر این جاها. ما با اینها در این جهات مخالف هستیم. اینها به همه معنا خیانت کرده اند به مملکت ما."

السلام علیکم یا اهل بیت النبوه

صالح بن سعید می گوید :

خدمت امام هادی علیه السلام هنگامی که متوکل لعنت الله علیه ایشان را به سامرا دعوت کرده بود و در جای نامناسبی منزل داده بود رسیدم .

به آن حضرت علیه السلام عرض کردم : 

فدایت شوم این ها در همه امور قصد دارند نور فروزان شما را خاموش کنند و در حق شما کوتاهی کنند تا آنجا که شما را در این مکان بسیار زشت که جای فقیران و فرومایگان می باشد ساکن نموده اند .

امام هادی علیه السلام فرمود : تو در این پایه از معرفت ما هستی و خیال می کنی این امور از قدر و منزلت ما می کاهد .

سپس با دست اشاره نمود و فرمود : نگاه کن چه می بینی ؟

چون نگاه کردم باغ هایی زیبا منظر و پرطراوتی مشاهده کردم که در آن حوریه هایی خوش بو و پرندگان زیبا و آهو های خوش خط و خال و نهر های جاری وجود داشت .

سپس امام علیه السلام فرمودند : ما هر کجا باشیم ، چنین موقعیتی داریم و در حقیقت در این مکان که جای فقیران و فرومایگان است نخواهیم بود .

فدای امام

نامه از چه شخصی است؟ گفت : از شاه.

نویسنده­ ی نامه مسلمان است یا غیرمسلمان؟ گفت: قطعا مسلمان.

در امور دینی مقلد است یا مقلد است؟ گفت: مقلد.

پس چون من مرجع تقلیدم فلذا او باید از من تقلید کند نه من از او. امام به هیچ وجه دست به نامه ­ی شاه نزدند. سال 1342 بود و شاه در جزیره ­ی ثبات آمریکایی­ اش مقتدرانه سلطنت می­ کرد. یک بار دیگر هم شاه توسط نصیری پول فرستاد، امام پول را با تشر برگردانده و فرمودند: «به نمایندگانم می­گویم به مردم اعلام کنند، هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد تا ظرف یک ساعت میلیون­ها تومان جمع شود و به شاه بدهیم تا دست از سر این مملکت بردارد.» (برداشت از سیره ­ی امام خمینی، ص 99)

فدای امام

صبح عاشورا، در حالي كه امام نيز در ميان مردم نشسته بودند، به سخنان گوينده مذهبي كه ذكر مسائل مذهبي مي‌كرد، گوش مي‌دادند، در اين هنگم يكي از مقامات «ساواك» خود را به ايشان رسانيد و پس از معرفي خود اظهار داشت: «من از طرف اعليحضرت مامورم به شما ابلاغ نمايم كه اگر بخواهيد در مدرسه فيضيه سخنراني كنيد با كماندوها به مدرسه فيضيه مي‌ريزيم و آنجا را به آتش و خون مي‌كشيم.» قائد بزرگ بدون اينكه خم به ابرو بياورند بي‌درنگ پاسخ دادند: «ما هم به كماندوهاي خود دستور مي‌دهيم كه فرستادگان اعليحضرت را تاديب نمايند!» (تحليلي از نهضت امام خميني‌ ـ ج 1 ـ ص 451)

فدای امام

يكي از دوستان مي‌گفت مقارن حادثه فيضيه با مرحوم آيت‌الله خادمي اصفهاني در قم مشرف بوديم. نزد آقاي شريعتمداري رفتيم. ديديم ايشان دارد مي‌لرزد. آقاي شريعتمداري به آقاي خادمي گفتند شما را به خدا برويد حاج‌آقا روح‌الله خميني را متقاعدش كنيد كه ديگر بس است. ما هم به اتفاق آقاي خادمي به محضر امام رفتيم و ديديم ايشان مانند يك شير نشسته و مي‌فرمايد: برويد به آقاي شريعتمداري بگوييد كه شما را به جدّتان مبادا كوتاه بياييد. اينها با اين كارشان گور خودشان را به دست خو.دشان كنده‌اند. (آيت‌الله محمد مومن ـ سرگذشت‌هاي ويژه از زندگي امام خميني ـ ج 3 ـ ص 118)

فدای امام

خبر كشتار مدرسه فيضيه كه به امام رسيد تصميم گرفتند به صحن بروند و فرمودند بايد آبروي اينها ريخته شود. هر كس سعي بر اين داشت كه به نحوي از رفتن امام جلوگيري كند ولي موفق نمي‌شدند. لذا دست به دامان آقاي لواساني زديم و حتي در منزل را بستيم كه باعث ناراحتي امام شد و دستور فرمودند كه حتما در منزل بايد باز باشد. آن روز گذشت و امام مترصد بودند به هر نحوي كه شده مردم را در مدرسه فيضيه جمع كنند و فجايع فيضيه را به گوش جهانيان برسانند. به همين جهت سخنراني روز عاشوراي سال 1342 انجام شد و همانجا بود كه فرمودند: «اگر مي‌خواستند با سيدالشهداء بجنگند با بچه‌هاي 13 ساله چه كار داشتند؟ حكومت بني‌اميه مي‌خواست اساس را از بين ببرد. اينها هم كه حمله كرده‌اند به مدرسه فيضيه با اساس اسلام مخالفند» و سپس لبه تيغ را مستقيم به طرف شاه كشانده و فرمودند: «تو 47 سال از عمرت مي‌گذرد. اگر ديكته مي‌كنند، دستت مي‌دهند، نخوان. من به تو نصيحت مي‌كنم كاري نكن كه وقتي از كشور بيرونت كردم، مردم همانطور خوشحال شوند كه در هنگام بيرون كردن پدرت خوشحالي كردند، نكن بدبخت، نكن و... (دكتر محمود بروجردي ـ ندا ـ ش 1 ـ ص 28)

فدای امام

صبح عاشورا، در حالي كه امام نيز در ميان مردم نشسته بودند، به سخنان گوينده مذهبي كه ذكر مسائل مذهبي مي‌كرد، گوش مي‌دادند، در اين هنگم يكي از مقامات «ساواك» خود را به ايشان رسانيد و پس از معرفي خود اظهار داشت: «من از طرف اعليحضرت مامورم به شما ابلاغ نمايم كه اگر بخواهيد در مدرسه فيضيه سخنراني كنيد با كماندوها به مدرسه فيضيه مي‌ريزيم و آنجا را به آتش و خون مي‌كشيم.» قائد بزرگ بدون اينكه خم به ابرو بياورند بي‌درنگ پاسخ دادند: «ما هم به كماندوهاي خود دستور مي‌دهيم كه فرستادگان اعليحضرت را تاديب نمايند!» (تحليلي از نهضت امام خميني‌ ـ ج 1 ـ ص 451)

امام خامنه ای

شریعتی خیلی پرمطالعه بود. شاید برای یک ساعت سخنرانی بیست ساعت وقت می­گذاشت. اگر او نبود خیلی از جوان­ها از اسلام خارج شده بودند، بارها می­گفت: «افکار و نظریات من ثابت و مطلق نیست و تحت تأثیر مطالعات، مشاهدات، بحث­ها و استدلال­های گوناگون متحول می­شود». لذا وصیت کرد، بعد از فوتش محمدرضا حکیمی در کتاب­هایش تجدیدنظر کند. در سال 1350 که در مشهد به منزل آیت ­الله خامنه ­ای رفتم، ایشان فرمودند: «قبل از شما شریعتی اینجا بود و بحثی در مورد مسئله ­ی ولایت داشتیم، من چند تذکر به او دادم و چند منبع را به او معرفی کردم.» آقای شریعتی خیلی تشکر کرد و گفت: «اگر این مطالبی را که شما به من گفتید قبلا می­دانستم، حرف­های قبلی­ ام را نمی­زدم یا حداقل در آن تجدیدنظر می­کردم.» (خاطرات جوادمنصوری، تهران، حوزه­ ی هنری 1386، ص 108)

فدای امام

ماشینی که می­خواست وارد دربار شود رنگش باید مشکی می­ بود و حتما یک سرنشین می­ داشت. او باید دم در ورودی از ماشین پیاده می­ شد و کلاهش را برمی­ داشت، لباس ملاقات می­ پوشید و وقتی وارد اتاق می­ شد می­ ایستاد تا اجازه­ی نشستن بیابد. حتی وضع طوری بود که چند ساعت قبل به فرد آداب ملاقات را یاد می­ دادند.

حضرت امام سوار ماشین سفید رنگی شد و به درب کاخ که رسید، گفت: «روح­ الله از طرف آیت­ الله العظمی بروجردی!» نگهبان گفت: «باید از ماشین پیاده شوید». امام گفت: «پس برمی­گردم.» نگهبان هم بالاجبار درب را باز کرد و ماشین تا دم در کاخ رفت. با همان وضعیت و بدون تغییر لباس داخل شدند و روی صندلی شاه نشستند. شاه که وارد شد، صندلی نبود و مجبور شد بایستد تا صندلی بیاورند. به شاه گفت: «آیت­ الله بروجردی فرمودند که قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند.»
شاه گفت:«شاه مشروطه چنین کاری از دست­ش برنمی­ آید». دوباره پیام آیت­ الله را تکرار کرده، بلند می­ شوند و می­ روند. هیبت امام شاه را گرفته بود و همان روز فرمان آزادی قاتلان بهائیان صادر شد. (خاطرات آیت­ الله مسعودی خمینی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381، ص 228)

امام حسن مجتبی علیه السلام فرمود:چون شخص پیروز در طلب دنیا مکوش و چون انسان تسلیم به قضاوقدر اعتماد مکن!بلکه با تلاش  پیگیر و اعتمادوتوکل به خداوند کار کن.التماس دعا