با سلام(روز همه عزيزان به خير)
امام زمان(عج) مي فرمايد:
خداوند ما و شما را از فتنه ها نگاهدارد و به ما و شما روح يقين ببخشد و از بدي عاقبت باز دارد.
.................................................. .................................................. ............
سرگذشتي كه امروز ميخوام براتون بگم فيلمش تو مسجد جمكران موجوده و داستان شفا گرفتن يك پسر سرطانيست كه همه دكتر ها جوابش كرده بودند كه از زبان خودش مي نويسم:
من (سعيد چنداني)12 ساله هستم كه حدود يك سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دكترها جوابم كرده بودند!
15 روز قبل شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران اومدم،در خواب ديدم نوري از پشت ديوار به طرف من مي ايد !اولش ترسيدم ولي بعد خودم رو كنترل كردم و اون نور اومد و با بدن من تماسي پيدا كرد و رفت،مقدار نور انقدر زياد بود كه من نتونستم اون رو كامل ببينم بيدار شدم و باز خوابيدم تا صبح كه از خواب بيدار شدم،ديدم بدون عصا مي توانم راه بروم و حالم خيلي خوب است تا شب جمعه در مسجد مانديم،در شب جمعه مادرم بالاي سرم نشسته بود و قران تلاوت مي كرد كه احساس كردم كسي بالاي سرمن امد و جملاتي را فرمود كه من بايد كاري را انجام بدهم!3 مرتبه هم جملات را بيان كرد!من به مادر گفتم: مادر شما به من چيزي گفتي؟گفت :نه من مشغول قرايت قرانم.
گفتم پس چه كسي با من حرف زد؟گفت:نمي دونم!و اون جمله ها يادم نيومد.
كلاس پنجم بودم كه دكترها گفتند در لگن و مثانه و شكم غده سرطاني داري!راه نمي تونستم برم و با عصا و يا بغلم مي كردند!دكترها مي گفتند راه عمل ندارم و جوابم كرده بودند و بعضي مي گفتند بايد دست و پاش قطع بشه!و 3 ماه بود كه توي منزل افتاده بودم و نمي تونستم راه برم.
مادرم وقتي تو تهران تو بيمارستان بوديم خيلي گريه كرد و نا اميد بو كه تو خواب بهش گفتند بيا جمكران كه شفاي بچه تو اينجاست! و بعد كه دكترها فهميدند چي شده!خودشون هم ادرس جمكران رو گرفتندو...
خانواده اين بچه و خودش اهل تسنن و حنفي بودند كه بعد از اين جريان همه شيعه اثني عشري شدند.اللهم عجل لوليك الفرج.
.................................................. ......
زبان حال:اقاجون من خجالت مي كشم از خودم و كارهام كه باهات حرف بزنم،از الودگيهاي خودم ناراحتم !اما نميدونم چي ميشه كه دوباره هر روز كه از خواب بلند ميشم باز هم همون اشو همون كاسه!در مقابل همه چيز و همه كس ادعام ميشه ولي وقتي به خودم و بديهام ميرسم خيلي ذليل ميشم و هر بلايي و هر كاري كه بر خلاف ميل شماست ميكنم!!!!امروز اومدم از خودت بپرسم كه ايا بدي مثل من بيچاره رو هم پيش خودت مي پذيري؟!همه دنيارو گشتم !به زمين و اسمون و خشكي و دريا سر زدم ولي هيچي من رو ارضاء نكرد تا دوباره پشيمون در خونه خودت اومدم!با شرمنگي تموم فرياد ميزنم اقا جون ميخوام تو خيمت بمونم و از دنيا و اهلش خسته شدم.
به خوبا سر مي زني مگه بدا دل ندارن...1 سرم به ما بزن مولاي خوبا اقاجون
مگه چيزي كم ميشه 1 روسياه نيگات كنه...با 1 جرعه كم نميشه اب دريا اقا جون
وقتي بهت فكر ميكنم ميبينم با ارزشترين چيزي كه تو زندگيم در كنارش و با يادش احساس لذت ميكنم و ارامش پيدا ميكنم تويي و باقي چيزها بازي كودكانه دنيايي منه!
از شما خواهش ميكنم به خاطر بد بودن من ، من رو ترك نكن بلكه ادبم كن و براي خودت نگهدار.
امامي كه در زمان زندگي من سايه اش روي سرمه تويي اقا !اميدوارم شرمنده چشمان شما در ان لحظاتي كه به زندگي من نگاه ميكنين نشم.امين.